/ شعر از رضا براهني است/
نرو به من بگو
كه كجا ميروي
سونامي گرد بادي در ميدان شهر پيچيد
ونامهاي تازه آورد
«پتروس
جك
ويليام
اميلي»
چراغها
چهل چراغها
چهل هزار چراغها هم
نميتوانند بي قراريهاي انتقالي تو را پنهان كنند
اين روزها فكر ميكنم
رفيق چه ناگوارا!
اين گربه هم بي قرار است
و لنگان لنگان زير پايمان را خالي مي كند.
اين كلمات حتما˝ بزرگ شده اند
كه چادر سر مي كشند
و مي توانند جاي من
تمامي قبض هاي آب را سر بكشند
سبدي پرتقال بدزدند
گوشي تلفن همراه را همراه خود به پارك ببرند
نازي ها كلمات مشكوك من!
تمامي خطها را تصرف مي كنند
و تمامي شب مي رقصند
روي ميزي كه تو چيده شده اي
براي ريچاردها كف مي زنند
و پرتقالها را به پوست هم شبيه مي كنند تا صبح.
گلهاي روسري ات
بهار هار ميشوند
و خاصيت شيميايي اين شعر
كلاغها را گيج كرده است
اينجا تهران نيست
صــــــداي
جمهــوري
عـــــشـــــق.