ما قبل پس نوشت: به رود خانه برو
...............................شالی ها را پریشان نکن
............................................چیزی بچین لای دامن خیست!


ته مانده های
سال کهنه را سر می کشم
کلاه از سر بر می دارم:
......اینجا مزرعه ای
...................... در کار نبوده است!
قبل از پی نوشتها: اینجا خیابان سیزده به در است
.............................عینکی پا روی پا انداخته است
........................................و از روی چشمهای تو می خواند سبز.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و تمامی پی نوشتها را باد با خود برد.
مواظب شعرهايتان بودم
وقتي تنها می شوند پاهايشان را خط خطی نکنند
دست و پای عروسکها را نکنند
موها رازهای درازی با خود دارند
که باید کنده شوند
دور میدانها
بپیچند مچ دست من
آخر آدم از آخرت حرفهای تو
مرا در نمی آورد
با وعده ها ی شام گرم
من پلیسی هستم که مخفیانه
هر شب پیتزای مخصوص می خورم
و نمی گذارم ماه اسير امپراطور شود
بچرخ بر ريل فراموشي
روي تمامي صفحه هاي جهان برقص
برقصان
به قرصهای تهوع هم فکر نکن
بی توقف
به اتفاق من برقص
من هنوزعادت نکرده ام به عادتهای تو
به ملالها ی قبل و بعد
بوسه ای
که در ايستگاههاي آخر عمر
پودر مي شویم
پودر پودر
پودر
پودر
پودر
پ و د ر
پ ......
..... و......
..................
............د....
.................... ر.
از بوسه هاي تو كال تر
لـــــب من بود كه نرسيده بود
با اينــــــــــــــــــــــــــــــهمه
چشمهايت اتفاقي بودند
كه فقط يكبار افتادند.
پــی نوشت:بگذار بوسه هایت
بزرگترشوند.
زاري مي ز نم
تا زاگرس
بنشيند
اينجا آرام بگيرد
سياه پوست نيستم
سرخ پوست نيستم
اما قسم مي خورم
كه پوست سوخته اي دارم.
شعر از خاطره حجازي
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از اينجا تا تگزاس مي بوسمت
از اينجا تا الکاتراس
اما كسي كه مصاحبت اش ارتشي را مسموم مي كند
از آنسوي ماه به من مي گويد وحشي!
تا نوازشش كنم
من كه سلح را با سين مي نويسم
چه دارم كه بگويم؟
....
همين بس كه حافظ را دارم
و كسي را مجبور نمي كنم كه دوستم بدارد
....
اگر بزرگم زانو مي زنم تا هم قد بچه ها شوم
و اگر كوچكم سيبم را در طاقچه بالاتر مي گذارم تا قد
بكشم
اما من جهاني مي خواهم
بزرگ و باز و شاد
تا دستم را از النگوي ماه رد كنم و دست تازه ترا بگيرم
....
سرت را به شانه مي گيرم
تو هم با قلبت براي من آرامش بخواه
و بيا صلح را درست بنويسيم.
چگونه دستهاي روشنت
را درازخواهي كرد
كه تكه اي آفتاب روي چشمهاي من بگذاري
واز چراغ قرمز بگذريم
گذشته است مردمكهايم از كسوفهاي متوالي
به هيأت پرنده اي
پلنگي
اسبي
آهويي
وهيأت امروزت غريزه ام را آشفته كرده است.
شعر از محمد مختاري
.......ما به گریه روی آورده ایم
به گریه های تو
سکوت را هم اضافه می کنم
.......................................و من از سکوت تو سنگ می شوم.