قلبم را زیر لباسهای تو تا می کنم
بوی لباسهای تو می تپد
تمام شب
روی تپه های قلب من
صبح کلاغها می آیند
قالبهای پنیر را می دزدند
اینجا گرگ و میش هم نبود
فقط همه چیز رقیق رقیق رقیق بود
صبحانه از کلاغها نان می نویسم
با شیر داغ
از آسانسور بدم می آید
و تهران هی برای من بزرگ و بزرگتر می شود
وقتی که هر صبح
تو خواب می مانی.
ساعت دو سه رأس گوسفند بود
روی تپه ای
مشرف بر آبهای بی آسیاب
و هر روز سر چشمه
از دستهای
سرد سرد سرد دختری تشنه تر شدن
اینک با بی میلی
ایمیلهای مخصوصی را میل می کنیم
با خنک ترین آبهای ساید با ی ساید
کنار رویاهایی که تو نیستی
ساعت هیچ رأسی ندارد.