تبليغاتX
تیر آهن 18

 

 قسم می خورم به خدا

که نیست نیست نیست

بعد هی گرسنه تر می شوم

به سبک خودم

 جیب هایم را آتش می زنم

کودکی هایم  را قورت می دهم

سبک می شوم

شعر می آید

لو لو می شود

زمین خودش را خیس می کند

اما بین حرفهای ما هم باید  رابطه ای  باشد دختر عمو!

از سرکار که بر می گردم

تو نیستی

 و روی تمامی پله ها کلمات خوابیده اند.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت توسط آ ر ت و |

 

 

پلیسها بر گشتند

با لباس پلنگی گشاد

و شعارها را پاک کردند

 بر دیوارهایی که صد سال

تمامی کافه ها را گشتند

و لبخندها را پاک کردند

تا لیس بزنند چکمه های چرم زن را

پلیسها

با سکه های 110

پیتزای مخصوص سفارش دادند

بعد برای امریکا رقصیدند

در ایالتهای بی شمار

آنقدر مست کردند تمام شب

که اوباما هم با آنها نیست شد

پلیسها

 پلیسهای خالدار

دنباله پلنگ را می کشیدند

توی خیابان پشت بازار

که هر روز می گذرد از اینجا

و صدقه می گیرد از زن

خیابانی که دهانش را در مغازه ای می بندد

که شیر داغ می فروشد.

 

دنباله نوشت:

..........................من خیلی پخش و پلا هستم

........................یکی بیاد منو جمع کنه

............................ازمیان اینهمه آشغال در خیابان.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت توسط آ ر ت و |

 

 لال بودن

لهجه ای است در پاییز

با لباس گرم اسکی

 و بخار دهان اسب

 اماعزیزم!

فریب دادن یک مانیتور

        کار ساده ای نیست         

در اینترنت پر سرعت

اسب دیگر اسب نیست

ببندی به دم موهایت

باز کردن

 بستن

باز کردن

 بستن

بیتاب بودن

روی تاب راه راه تو

از پنجره ای به پنجره ای دیگرپرت میشوم.

 

  پی نوشت با باران

............................ کلمه دنبال کلمه می دود در باد

               ............... دنبال کلمه می دود در باران

                 .................  یاد ران می افتد

    ........ دنبال روابط نا مشروع می گردد در متن

................متن دنبال آنها می افتد

.............................سطر به سطر.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت توسط آ ر ت و |

 

پله اول مار دارد

آجرها را می خورد

اما من باید ثابت کنم که من  جرم دارد

و وزن

و زن سنگین سنگین سنگین

بالا می رود از کلماتی که وحشت نمی کنند از مار

وحشت نمی کنند از دماغ سر بالا

در ماغ کشیدن گاو

وقتی گاو گاو می شود

و حرفهای آدم را نمی فهمد

من باید ثابت کنم

که بدم می آید از چشم گفتن تو

از چشم پوشیدن تو

روی کفشهایی که خمارند

و مرا از عمق بی خوابیهایم بیرون می کشند

تلفن آدم را در می آورند

لباسهای زیر را در می آورند

اف اف ها را به گریه می اندازند

میبرند جاهای خیلی تاریک

پوست آدم را می کنند

اما پوست می اندازد این شعر

تازه می شود پونه ای که

نه مار از آن بدش می آید

نه زن.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت توسط آ ر ت و |