افتاده ام به جان این شعر با بیل و تفنگ
ساعت مچ مرا گرفته بود
اشتباه به جای یک پرتقال سیاه
هیچ برانکاردی
طاقت تو را ندارد
اتاق عملی در اتاق خواب
رودخانه ای در کتابخانه جریان دارد
و خیلی چیزها ی دیگر
که در اینجا جا نمی شوند
خودکاری که جویده شده است در تاریخ
تفنگی خیس
که از جغرافیای لبهای تو بر می گردد
و نقشه گنجی در جزیره ای متروک
آسیابی در سرم درد می کند
چای را در مورچه های بالدار صرف می کنم
دکمه پیراهنت را در چشم هایم گم کرده ام
توی گوش رادیو می زنم
خلاصه اخبار جهان را بالا می آورد
من ژنرالی شکست خورده
که هر روز جبهه ای تازه برایش باز می شود.
نقشه گنج به شکل یک روسری قرمز
که بسته شده بود به درخت

دلم می خواهد یکدیگر را تماشا کنیم
چقدر کم می توان دید
و بویید
ما برگها را نمی خواهیم
و آسمان را نیز
ولی انگار برای ما زیاد می دانند
حتی فرصت آغوش مهربان یکدیگر را
در اتاقی تاریک
عزیزم نترس!
این همهمه برگهاست
صدای بهار است
آری بهار به اینجا می آید
بیا کنار من زود باش
بگذار ببوسمت!
شعر از شنکو
...و تمامی شبهایی که
خسوف می گرفتی
عزیزم!
به ماه شبیه تر بودی
اما این روزها
ماه اسباب زحمت شده است
تیز است
پروین اعتصامی شده است
پرستو است
بر نمی گردد رو به دیواری که
جنگ جنگ تا پیروزی
ببازد
جوراب سوراخی است
که با برف پر شده است
خانه اجاره ای
که پیدا نخواهد کرد
مستاجری چون بهار
پی نوشت: اینجا برای برف هم حرف در می آورند .
...و کابوس می بیند داریوش
:آرتو
:آرتو
:آرتو
:آرتوبازان
:سرزمینت به تاراج رفته است
صدا
صدا
صدای اذان
که خدا را بیدار نمیکند صبح.
روی پیراهن تو می نویسم وطن
و از تن تو در می آورم
سر زمین پهناوری را
و تقسیمش می کنم بین خودم
سرخ پوستی که من هستم ― اسب
سیاه پوستی که من هستم ― اسب
سفید پوستی که من هستم ― اسب
اسبها از من می افتند
تفنگ مرا بر می دارد
رودخانه به من می زند از عمق
پیراهن تو باد
پیراهن تو سیگار برگ
در اسطبل من
این همه ((است))
(( من)) سطل آبی مانده
افتاده در دهان بهار
سوار خودم می شوم
می زنم به چاک.